بعد از دو سال
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۸  

چه زیباست وقتی دلت از سیاهی "دنیا" ناراحت و اذیت شده بیایی و باز هم سری به دل نامه ات بزنی.

دنیایی که حاضرند به خاطرش دروغ بگویند، حاضرند به خاطرش به کشور و میهنشان خیانت کنند، حاضرند به خاطرش جوانهای بیگناهی را به بیراهه بکشند و حتی حاضرند در روز عاشوای امام حسین هم....

دنیایی که آخرش رفتن به زیر خاک است.

این روزها نقاب خیلی ها کنار رفته، خیلی ها که تا دیروز مردم مجبور بودند به خاطر گذشته شان صبر کنند و حرفی نزنند خیلی ها که فکر میکنند دنیا همین چند سال زندگیست و باید تا میتوانند خیانت کنند تا قدرت بگیرند اما غافل از اینکه مردم شیفتگان خدمت را دوست دارند نه تشنگان قدرت را.

"خواص بی بصیرت مایه ننگ ملت"

این نوشته من خطاب به همانهایی است که فکر می کردند می شود در ایران انقلاب مخملی راه انداخت، اینان همان کسانی هستند که ٢١سال قبل تر هم جام زهر به امام عزیزمان نوشاندند و در این برهه از زمان هم قصد داشتند.... غافل از اینکه این ملت جان بر کف و آماده تر از هر زمانی است.

اگر چه مردم عزیز هم در حماسه نهم دی ماه تو دهنی محکمی به فتنه گران زدند ولی وظیفه هر انسان آگاهی افشا کردن سران فتنه است که هنوز و بلکه با سرعت بیشتر قصد در نا آرام کردن فضای کشورمان را دارند.

"و مکرو و مکرالله و الله خیر الماکرین"

التماس دعا..............................دل نامه


کلمات کلیدی:
دل نامه ای برای ماه مبارک
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦  

 

سلام

ماه مبارک رمضان ماه نزول قرآن و رحمت خداوند بر تمامی مسلمانان جهان و شما که دارین این نوشته رو میخونین مبارک باد

واما بعد از۲ماه بلاخره تلسم ننوشتن شکست. راستش اصلا دست و دل نوشتن رو نداشتم حالا بماند برای چی!!!

چه ماه عجیبیه این ماه مبارک، زندگی ها عوض میشه، آدمها عوض میشن، مردم بیشتر به فکر ثواب کردنن تا گناه کردن، آدمها بیشتر دوست دارن قرآن بخونن، دعا کُنن، اعمال این ماه رو انجام بدن، اونی که تا چند روز پیش نماز نمیخوند این روزها میاد مسجد، اونی که همیشه غیبت میکرد الان داره استغفار میکنه،اونی که... اینها رو نوشتم که بگم دلها خدایی میشه. راستی چرا اینجوریه!!! چرا فقط تو این ماه مگه این ماه چی شده چه اتفاقی افتاده که توی ماههای دیگه از این چیزها خبری نیست، نمیدونم شاید مثل شب امتحانِ که همه به فکر درس خوندن هستنُ به چیزهای دیگه کاری ندارن چون میدونن وقت زیادی نمونده آخه تو این ماه قراره پرونده 1 ساله اعمالشون برسه به دست امام زمان(عج) میخوان تو همین یک ماه هر چی میتونن از گناهاشون کم بشه تا شاید بتونن این پرونده رو بادست راستشون بگیرن .

خدا کنه دل نامه هم بتونه تو این ماه رو سفید بشه...

لبخندلبخندلبخندلبخندلبخند

التماس دعا.....................................دل نامه


کلمات کلیدی:
میلاد حضرت زهرا(س)
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦  

 

قلبقلبقلبقلبقحطی استعاره و تمثیل می شود قلبقلبقلبقلب 
قلبقلبقلبقلبقوت گرفت شایعه، می گفت بعد از این قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبهر صورتی به آینه تحمیل می شود قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبحتی خبر رسید که از سردی هوا قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبگلدسته چند ثانیه قندیل می شود قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبپرگار تا نود درجه رفت ناگهان قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبمژده: شعاع دایره تکمیل می شود قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبیک حوریه به قالب انسان حلول کرد قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلباز این حلول هر چه که تشکیل می شود قلبقلبقلبقلب 
قلبقلبقلبقلبدر مصرعی خلاصه کنم حرف خویش را:قلبقلبقلبقلب 
قلبقلبقلبقلبزهرا به قلب فاطمه تنزیل می شود قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلباز آن شبی که روی زمین کرده ای نزول قلبقلبقلبقلب 
 قلبقلبقلبقلبهر آیه با شئون تو تحلیل می شود قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلب تو می شوی خدیجه و او با وجود تو قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبحس می کند به آمنه تبدیل می شود قلبقلبقلبقلب 
قلبقلبقلبقلب وقتی شما شدی نخ تسبیح قطره ها قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلب هم مشرب فرات، لب نیل می شود قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبوقتی تو ای الهه ی دریا غضب کنی قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبماهی بالدار، ابابیل می شود قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبطفل تو مبدا همه ی اتفاق هاستقلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلبهر سال با حسین تو تحویل می شودقلبقلبقلبقلب 
قلبقلبقلبقلب این شعر را ببخش اگر « تو» زیاد داشت قلبقلبقلبقلب
قلبقلبقلبقلب بانو! غزل، بدون «تو» تعطیل می شود
قلبقلبقلبقلب

 

 

سالروز ولادت با سعادت دختر نبوت،همسر ولایت،مادر امامت حضرت فاطمه زهرا(س) و فرزند عزیزش امام خمینی(ره) را به شما که دارین متن رو میخونین و تمامی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض می کنم.

روزگار خوش و خرم...  

 


کلمات کلیدی:
تپه ۱۲۴
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦  

سلام.سلام.سلام

اول اینکه ببخشید از اینکه مدتی بود تو وب نبودم.

دوماً ایام سوگواری بی بی دو عالم حضرت زهرا رو به شما "که دارین می خونین" و تمامی مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم.

یه خاطره از شهید برونسی به نقل از سید کاظم حسینی نوشتم، مطمئن هستم بخونید خیلی خوشتون میاد،تا آخرش بخونید. 

یک روز عبدالحسین با موتور آمد دنبالم.گفت بیا بریم یک شناسایی بکنیم وبرگردیم.

لبخند زد و ادامه داد:ضمناً خاطرات فتح المبین هم دوباره برامون زنده میشه.

نشستم ترک موتور،گازش را گرفت و راه افتاد.

دور وبر پانزده کیلومتر رفتیم،پای یک تپه نگه داشت،تپه124.

پیاده شدیم رفتیم روی تپه نشستیم.توی راه بهم گفته بود:می خوام برات خاطره اون تپه رو تعریف کنم.

فتح المبین،اولین عملیاتی بود که فرماندۀ گردان شده بود.توی همون عملیات هم من و او از هم جدا شدیم.او از یک محور عمل کرد،من هم از محور دیگر.هوا هنوز بوی صبح داشت. روی تپه جا خوش کردیم و او شروع کرد به گفتن خاطره،خاطرۀ تپه صد و بیست و چهار: 

آن طور که فرماندۀ عملیات می گفت،ماموریت ما خیلی مهم بود. باید دشمن را رد می کردیم،نزدیک چهار کیلومتر می رفتیم توی عمق نیروهاش تا برسیم به این تپه.

تازه آن وقت کار ما شروع می شد، حساس ترین لشکر دشمن در این منطقه،فرماندهی اش روی این تپه مستقر بود.

تازه وقتی پای تپه می رسیدیم،باید منتظر دستور می ماندیم.گفته بودند به مجرد اینکه شروع عملیات اعلام شد،شما هم می زنید به این منطقه.

شب عملیات زودتر از بقیه راه افتادیم، مسیرمان از توی یک شیار بود،با زحمت زیاد خط دشمن را رد کردیم،از اونجا به بعد کار سخت تر شد ولی تا برسیم پای تپه مشکل حادّی پیش نیامد.سنگینی کار از وقتی بود که نزدیک این جا مستقر شدیم. به بچه ها اشاره کردم:بخوابین...

همه دراز کشیدن روی زمین،اگه اینجا بودی صدای نفس کسی را نمی شنیدی،شش دنگ حواسم به اطراف بود، انگار لحظه ها سخت و کند میگذشت،هر آن منتظر صدای بیسیم و دستور حمله بودم.

چند دقیقه گذشت و خبری نشد. بیشتر از همه من حرص و جوش میزدم.

کنترل نیرو توی آن شرایط،کار سختی بود. درست بالا سر بچه ها،تیر بارهای دشمن منتظر کوچکترین صدایی بودند.دور تا دور مقر فرماندهی لشکر را سیم خاردار حلقوی کشیده بودند،کیسه گونی های پر از خاک و شن و موانع دیگر هم بر سر راه بود.

دشمن آنجا را مستقل از خطوط درست کرده بود،جوری که اگر خطّش شکست، حداقل فرماندهی بتواند مقاومت کند.

قدم به قدم مرکز را دژبان گذاشته بودند. یک بار که بلند شدم سر و گوشی آب بدهم،هفت،هشت تا جیپ فرماندهی را خودم شمردم.

چند دقیقه دیگر گذشت و باز خبری نشد. ناراحتی ام هر لحظه بیشتر می شد.

کافی بود کوچکترین صدایی از یکی در بیاید. آن وقت،هم از رو به رو می زدنمان،هم از پشت سر.

زیاد غصه این را نمی خوردم.گردان ما فدایی بود و بچه ها اصلا آمده بودند که بر نگردند.حرص و جوشم،لو رفتن عملیات بود.اگر ما لو می رفتیم،ممکن بود کلک عملیات کنده شود.

چند دقیقه دیگر هم گذشت.وقتی دیدم خبری نشد،ذکر و توسل را شروع کردم.

متوسل شدم به معصومین(علیهم السلام).از همان اول صورتم خیس اشک شد. ازشان می خواستم کمک کنند، بچه ها همین طور ساکت بمانند،صرفه ای اگر می خواهند بکنند توی دلشان خفه بشود،خدای نکرده اسلحه ای،چیزی به هم نخورد، تیری شلیک نشود. بیشتر از همه هم می خواستم هر چه زودتر دستور عملیات را بدهند.

دعای توسل را داشتم می خواندم،همین طوری از حضرت رسول الله(صلی الله علیه وآله)شروع کردم تا خود حضرت صاحب الامر(سلام الله علیه). دیدم گشایشی نشد. حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را خطاب کردم و گفتم:ما همه شما بزرگوارها رو یاد کردیم،خبری نشد. دیگه کسی نموند،حالا چه کار کنیم؟!

انگار بی بی عنایت کرد و راه دیگری نشانم داد. یک دفعه یاد حضرت رقیه(سلام الله علیها) افتادم. توسل کردم و گفتم:اومدم در خونه شما تا با اون دستهای کوچیکتون بالاخره دست به کار بشین و کمکمون کنین.

مشغول حرف زدن با حضرت رقیه(سلام الله علیها) شدم. اشکهایم دوباره شروع کرد به ریختن. زیاد نگذشت،یکدفعه سنگینی دستی را روی شانه ام احساس کردم. بیسیم چی بود. گوشی را دراز کرد طرفم. نفهمیدم چطور گوشی را از دستش قاپیدم، فرمانده بود،خیلی آهسته حرف می زد. گفت:با توکل بر خدا،شروع کن.

عبدالحسین، حرفهایش به اینجا که رسید، ساکت شد. صورتش سرخ شده بود و داشت گریه می کرد. خیرۀ دور دست ها بود. انگار همان صحنه ها را داشت می دید. کمی بعد دنبال حرفش را گرفت و گفت: حضرت رقیه(سلام الله علیها) عجب عنایتی به ما کردند! من اصلاً نفهمیدم چه شد. وقتی به خودم آمدم دیدم با بیسیم چی تنها نشستیم. نمی دانم سیم خاردارها و موانع را چطور رد کردند،فقط میدانم توی مدت کمی،سنگرها و همه چی را منهدم کردند و مقر را گرفتند. همین،دشمن را فلج کرد.

وقتی که فرمانده بالای سرشان بود شکست می خوردند، چه برسد به حالا که دیگر بدون فرمانده شده بودند.

توی منطقه ما، بچه ها از محور های دیگر، عملیات را شروع کرده بودند.

بیچارگی و یأس دشمن هر لحظه بیشتر می شد. همان شب تمامِ این منطقه افتاد دست ما.

توی مقر فرماندهی دشمن چند تا زن بودند که به زبان فارسی تسلط داشتند،کارشان شنود بیسیم های ما بود. بچه ها اسیرشان کردند. آنها می گفتند:ما فقط یکدفعه دیدیم نیرو های شما سر رسیدن و سنگرها،یکی بعد از دیگری تصرف شد. 

صبح عملیات، یکی از فرماندهان آمد سراغم،مرا بغل کرد و همین طور پشت سرهم می بوسید. می گفت:تو چه کار کردی که تونستی تو کمترین فرصت،این مقر رو از بین ببری؟!

بنده خدا انتظار نداشت که ما در عرض چند دقیقه آن جا را بگیریم. می گفت:از وقتی که دستور عملیات رو دادیم، هنوز داشتیم حساب می کردیم که تا از معبر رد بشین، بعدش برسین به مقر و اونجا رو بزنین،خیلی طول می کشه؛ ولی یکدفعه دیدیم سنگر فرماندهی، بیسیم هاش قاطی شد و همه چی شون ریخت به هم.

روزگار خوش...لبخندلبخندلبخند


کلمات کلیدی:
غروب
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

"چه جمعه ها که یک به یک غروب شد،نیامدی"

                           "چه بغضها که در گلو رسوب شد،نیامدی"

"خلیل آتشین سخن،تبر به دوشِ بت شکن"

                          "خدای ما دوباره سنگ و چوب شد،نیامدی"

"برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم،نه"

                             "ولی برای عده ای چه خوب شد،نیامدی"

"تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام"

                              "دوباره صبح،ظهر،نه،غروب شد،نیامدی"

التماس دعا........................دل نامه


کلمات کلیدی:
خدایا شکرت
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

خدایا شکرت 

سلام،سلام،سلام

راستی میگم چرا ماها این طوری شدیم،منظورم اینه که چرا اصلاً مثل آدم حسابی ها خدا رو شکر نمی کنیم،اصلاً فکر نکنید می خوام مثل"ولش کن نمیگم کی ها" نصیحت بکنم،میخوام اینو بگم که بیاید یه نگاه به دور و اطراف خودمون بکنیم، میبینیم که پر شده از چیزهای مختلف که قبلاً دوست داشتیم اونها رو داشته باشیم ولی نداشتیمشون،وجدانیش راست میگم نگو دروغ میگی،خداییش زندگی هامون روز به روز داره رنگی تر میشه،ولی عوضش دو برابر دلهامون هم داره سنگی تر میشه،توپرانتز"تقلبی از آهنگ تیترسریال پنجره"

همه دارن مثل"بی ادبیه نمیگم" می دَون واسه پول درآوردن،اصلاً پاک یادشون رفته واسه چی اومدن،چی کار میخوان بکنن،کجا میخوان برن،حالا این هیچ، بعضی ها پول هم که در میارن،حاضر نیستن خرجش کنن،درستُ حسابیش یعنی فقط از زندگی پول درآوردن رو یاد گرفتن،"شدن آدم آهنی که فقط یاد گرفته پول در بیاره"تو پرانتز،نمیخوام بگم پول در آوردن بده"شاید تو دلتون بگید غیرممکنه، ولی من دیدم،یکی رو میشناسم که کللللللللللی پول داره، خیلی زیاد،اینقدر که میتونه یه جا 10 تا ماشین بخره ولی زورش میاد به همین خاطر هنوز سوار موتور میشه، حالا برگردیم به اونهایی که پول در میارن،زیاد زیاد هم خرج می کنن، اینها هم که فقط یاد گرفتن پول در بیارن، از اون طرف هم خرج خوشگُذرونیشون کنن.

 حالا نمیخوام زیاد طولش بدم ولی بیاین نگاه کنیم این همه نعمت رو کی بهمون داده،از کجا اومده،اونی که این همه نعمتُ بهمون داده خوب میشناسیمش،حالا اصلاً شناختنُ ولش کن، به یادش هستیم، یا فقط وقتی یه جایی کارمون گیر میکنه یادش می افتیم، حالا اونا رو ولشون کنید که فقط موقع مرگ یاد خدا می اُفتن، همون 2-3 روز آخر که دارن میرن یادشون می افته که عجب یه خدایی بودُ ما خبر نداشتیم.

 دل نامه میخواست اینو بگه که ما برای یه چیزهایی خلق شدیم که انگار یادمون رفته چی هستن،این دنیا هم یه روزی تمام میشه و بعدش میریم برای روزِ حسابُ کتاب،هر کی تو این دنیا یادش بود که خدایی هستُ حرفهاش رو گوش کرد، اون دنیا میتونه سرش رو بالا بگیره،ولی وای به حالِ اونهایی که"حرف خدا رو گوش نمیدن".

خدا کنه دل نامه هم بتونه به نوشته هاش عمل کنه.

 

روزگارتون خوش و خرّم.


کلمات کلیدی:
کلنجار
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

کلنجار

یه خورده طولانی ولی جالب.

من باید بنویسم،من باید بنویسم،من باید بنویسم

((((((((((((((((((سلام))))))))))))))))))))

بلاخره بعد از5 روز کلنجار رفتن با خودم امروز به خودم گفتم حتما شروع می کنم من از ۵روز پیش این وبلاگ رو ساختم ولی هر بار خواستم شروع کنم یا یه مشکلی پیش میومد یا اصلا اون موقع حرفم نمیومد خلاصه براتون بگم که چقدرسختم بود که حرفم بیاد،بعضی موقهها آدم میخواد یه کاری رو انجام بده ولی کلللللللللللللی لفتش میده،اولش گفتم در مورد مشکلاتی که برام پیش میاد و راه حلشون بنویسم  بعدش گفتم بابا ملت این همه مشکل دارن تو هم بیای یادشون بیاری که چی بشه دیدم دلم راست میگه بعد گفتم خوب میام جوابشونم بهشون میگم تا اگه اونها هم همچین مشکلاتی براشون پیش میاد مشکلاتشون حل بشه بعدش به خودم گفتم "----------------"بی خیال نمیشه گفت چی گفتم ، حالا تاایجا که گفتم مال روز اول بود، روز دوم که دیدم شروع به نوشتن نکردم گفتم تنها که نمیشه در این مورد نوشت،بعد به خودم گفتم خوب در مورد مسائل روزمره هم می نویسم مثل فرار داداش شهرام به دبی که احتمالا رفته بود نظام اقتصادی اونجا روهم درست کنه و فقیرای اونجا روهم پولدار کنه تازه میگن قرار بوده به نماینده های مجلس اونجا هم پول بده تا برن شهرشون رو آنتیک تر کنن از اون طرف کار داداش شهرام هم راه میفته دیگه این بهترین راه حل برای آدماس البته به روش داش شهرام.

 یا مثل اومدن این 15 تا انگلیسی که اومده بودن تو آبهای ایران،ولی خودمونیم چقدراین بلر خارو ذلیل شد اصلاً فکرشو نمیکرد این قدر ما محکم باشیم واینقدر دیپلوماسیمون قوی باشه یعنی اصلاً فکرش رو نمیکرد با 700 متر اومدن تو آبهای ایران نظامیهاشو بگیریم بعدش هم کلی خط ونشون بکشه که من اله میکنم وبله میکنم وایران هم محلّش نذاره تازه اصلاً فکرش رو نمی کرد آمریکا هم کمکش نکنه تازه کارش رو هم خرابتر کنه(اووه چقدر گفتم تازه)  بیچاره اولش گفت من میکشمتون،یا آزادشون میکنید یا باهاتون میجنگم تو پرانتز"مثل بچه 5 ساله ها" بعد دید بابا ایران اون ایران 50سال پیش نیست که تا براش خط نشون بکشه اونم بترسه و زود بگه باشه،یه چند روزی وایساد ببینه چی میشه دید خبری نشد که هیچ ،تازه جوابه حرفاش رو هم مثل خودش تحویل گرفت،بعد که دید نتیجه نگرفت تازه اومد مثل آدم شروع کرد حرف زدن تو پرانتز"اون موقع شده بود مثل15 ساله ها" اخرش هم که مجبور شد دوباره مثل بچه 5 ساله ها بیاد و تعهدنامه کتبی بنویسه که آغا من غلط کردم دیگه نظامیام رو نمی فرستم تو آبهاتون تازه 700متر چیه 2متر هم نمیزارم بیان اگرهم بدون اجازه اومدن خودم قلم پاشون رو میشکنم، گرچه که از این دروغها زیاد میگه تا کارش راه بیفته وقتی کارش راه افتاد یادش میره چی گفته البته خصوصیت آدمهای دروغگو همینه خدا هم گفته منافقها اینطوری اند.ولی درکل حاج محمود شرمندشون کرد.

این هم از روز دوم ولی باز هم شروع نکردم  که نکردم.

راستی گفتم ((خدا)) روز سوم گفتم میام از چیزهایی که خدا و پیامبرو امامها گفتن مینویسم اون کارهایی که گفته و ما هم یه جورایی گوش نمی کنیم مثلا همین نماز اول وقت،ما کلی حدیثو آیه داریم که نماز اول وقت ثواب داره اینها رو هم قبول داریم، ولی وجدانی چقدر بهشون عمل می کنیم،یکیش خود من چند سال میخوام این نمازم رو درست کنمو اول وقت بخونم ولی هنوز که هنوزه خوب خوب نتونستم چون بعضی اوقات نمازم دیر میشه ، تازه من نیومدم چیزهای دیگه ای که ما آدما انجام میدیم رو بگم مثل(دروغ،غیبت،...) اما بازهم شروع نکردم که نکردم .

بی خیال روز چهارم که درست حسابی نفهمیدم چیکارکردم.

اما روز پنجم که امروز بود چشمتون روز بد نبینه،البته بیشترماشینتون امروز که اول صبح به خودم گفته بودم امروز حتما مینویسم وقتی از خونه زدم بیرون که برم دنبال یکی از بچه ها وقتی رسیدم طبق معموله همه آدم حسابی ها ماشین رو زدم کنار خیابونوخاموشش کردم.منتظر شدم رفیق شفیقم بیاد یه دو دقیقه نگذشت که دیدم ماشین یه تکونی خورد پیاده شدم دیدم یه آقا که انگاری آیینه هاش رو خوب تنظیم نکرده بودعقب عقب اومدوبا سپر ماشینش گلگیر ماشینم رو مورد عنایت قرار داد بعدش هم گفت"ببخشید اصلا حواسم نبود"منم دیدم هیچی نمیشه گفت،"توی این مواقع همیشه به اعصابتون مسلط باشین"حالا زیاد طولش ندم بعدشم که صافکاریواینها البته زیاد چیزی نشد با 10هزار تومان درست میشه.

اینم از روز پنجم که به خودم قول داده بودم بنویسم.

وقتی رسیدم خونه به خودم گفتم تو امروز به خودت قول دادی پس کامپیوتر رو روشن کن،ای وای الان آقای حدادعادل شب میاد تو خوابم ببخشد آقا "رایانه" بشین هر چی دلت میخواد بنویس برا همین هم اسمش "دل نامه"اس،بقیه اش رو که خودتون هم دارید میبینید.

میخواستم بگم که آدما تا کاری رو شروع نکردن یه خورده براشون مشکله ولی وقتی شروع کردن خیلی زود میتونن تمامش کنن "تمام کارها همینطورین"

از این چیزهایی که تو این صفحه امشب براتون نوشتم روزهای دیگه هم مینویسم، امیدوارم مطالبی که مینویسم مورد استفاده قرار بگیره.

خلاصه دل نامه همّش حرف دله از چیزهای روزمره و مشکلات آدما تا چیزهای سیاسی و عبادی و دینی و.......

اینم ازشروع وبلاگ من.

تمام دوستها میتون بیانونظراتشون رو بدنو تو بهتر شدن "دل نامه" نقش داشته باشن،من که خیلی خیلی خیلی خوشحال میشم.

خلاصه "دل نامه" حرف دله خیلی ها میتونه باشه.


کلمات کلیدی: